X
تبلیغات
رمــــــان زیبــا
قالب وبلاگ

رمــــــان زیبــا
 
لینک دوستان
چت باکس



چراغ خواب لاک پشت *تخفیف ویژه*

http://upcity.ir/images2/77759216326613356445.jpg

قيمت فقـط : 43.000 تـومان

[ سه شنبه 25 آذر1393 ] [ 17:31 ] [ باران ]

سلام دوستان عزیزم

 

سایت http://khanehsher.blogfa.com برای علاقمندان به شعر

 

سايت http://animalss.blogfa.com براي علاقه مندان به حيوانات


با نظرات زیباتون همراهیم کنید.

با تشکر باران



دوستان گرامي لطفا کامنت خصوصي نگذاريد


 

[ پنجشنبه 6 شهریور1393 ] [ 9:4 ] [ باران ]

دوستان گرامي

من هيچ كدام از رمان ها تا كامل نشه توي سايت نمي گذارم. در صورتي قسمت آخر رماني نبود به تاريخ قرار گرفتن داستان در سايت توجه كنيد و به ماه مورد نظر بريد حتما هست .

با تشكر باران

[ پنجشنبه 30 آبان1392 ] [ 8:47 ] [ باران ]

http://khanehsher.persiangig.com/1.jpg

بنـــام خـــــدای بهــــارآفـــرین                        بهـــارآفـــرین را هــــزارآفرین

به جمشید و آیین پاکش درود                         که نوروز ازاو مانده دریاد بود
بهار برشما دوستان مبارک

[ پنجشنبه 29 اسفند1392 ] [ 19:53 ] [ باران ]
[ یکشنبه 18 اسفند1392 ] [ 21:23 ] [ باران ]

دختر جوانی چند روز قبل از مراسم عروسی ابله سختی گرفت و بستری شد

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و ابله تمام صورتش را پوشاند مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش میرفت از درد چشم خود می نالید موعد عروسی فرارسید.

زن نگران صورت خود بود که ابله ان را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.

 20 سال بعد از ازدواج انها زن از دنیا رفت.

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود همه تعجب کردند

مرد گفت:من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

 


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه
[ دوشنبه 12 اسفند1392 ] [ 17:14 ] [ باران ]
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.
خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.
شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد
 زيرا خدا بخشنده است.
 
و هر که آمد چيزي خواست.
يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.
يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.
يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
 
 در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد
 وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.
نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي
 ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.
 
تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.
  نام او کرم شب تاب شد.
 
خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.
حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
 
تو حالا همان خورشيدي
که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي
 
و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد
  که اين کرم کوچک بهترين را خواست.
 زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
 

موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه
[ دوشنبه 12 اسفند1392 ] [ 17:10 ] [ باران ]
ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با سپری کرده بودند.آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله،پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو بده و بعد هم آنها رفتند به شهر خودشان. بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بدهودر این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست میرفت به اتاقش. حتی گاهی میشد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در آنجا با هم مجرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق و ازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرد و گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نابینایی را دور انداخت و رفت. منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد.

منصور صورتش رو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود ......

 


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه
[ دوشنبه 12 اسفند1392 ] [ 16:59 ] [ باران ]
ركسانا قسمت آخر
موضوعات مرتبط: رمان ركسانا
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 16:31 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 16:27 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 16:26 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 16:24 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 16:21 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 16:15 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 16:12 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 16:3 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:58 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:50 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:46 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:42 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:37 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:34 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:32 ] [ باران ]
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:28 ] [ باران ]
ركسانا قسمت 1

نويسنده : م.مودب پور


موضوعات مرتبط: رمان ركسانا
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1 اسفند1392 ] [ 15:23 ] [ باران ]
بغض تاریخی قسمت آخر


موضوعات مرتبط: رمان بغض تاريخي
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 14 آذر1392 ] [ 11:59 ] [ باران ]
بغض تاریخی قسمت 1

نویسنده : فردین .ق


موضوعات مرتبط: رمان بغض تاريخي
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 14 آذر1392 ] [ 11:58 ] [ باران ]


http://khanehsher.persiangig.com/image/3/121.jpg


خواهشا بعد خوندنه اين متن يه كم فكر كنيد!!!!!

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.

فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"

خداوند پاسخ داد: "دستور کار او را دیده‌ای‌؟

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد

و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را،

از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

" فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت : "نمی شود!!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند

و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

" فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."

"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.

تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.

" فرشته پرسید : "فکر هم می‌تواند بکند؟

" خداوند پاسخ داد : "نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.

" آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید : "اشک دیگر برای چیست؟

" خداوند گفت: "اشک وسیله‌ای است

برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

" فرشته متاثر شد: "شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."

زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.

همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.

سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.

بار زندگی را به دوش می‌کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.

وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.

برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند

که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد

زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند

و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن

می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.

کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند.

آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند

زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!

" فرشته پرسید: "چه عیبی؟

" خداوند گفت: "قدر خودش را نمی داند



موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه
[ پنجشنبه 14 آذر1392 ] [ 9:12 ] [ باران ]
http://khanehsher.persiangig.com/image/07/233.jpg

ﺭﻓﺘﻢ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ:ﭼﺮﺍ؟؟؟
ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﻫﯿﺴﺴﺴﺲ! ﻓﺮﺷته ﻫﺎ ﺗﺎﺯﻩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ.
ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :ﭘﺲ ﻣﻦ ﭼﯽ؟
ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻋﺰﯾﺰ
ﺗﺮﯾﻨﯽ !........
ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﻓﺮﺷﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ؟ ...
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ :ﻓﮑﺮ
ﻧﮑﻨﻢ.
ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ؟ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺑﺎ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ﺍﻭﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ
ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﻮﻧﻪ؟!
ﺧﺪﺍ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ!
ﺍﺷﮑﻬﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :ﻣﻦ ﺑﺪﻡ ﯾﺎ ﺍﻭﻥ؟
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ: ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ.
ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ،ﺍﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ
ﺑﻬﻢ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺖ،ﺍﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ
ﺷﺪ.
ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ !ﺑﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﻣﺨﺘﻠﻔﻦ،ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﻭﻥ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻪ ......... ﺩﯾگرﺍﻥ ﻫﻢ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﯿﺸﮑﻨﻦ.
ﺑﺎ ﺣﺮﺹ ﮔﻔﺘﻢ :ﺑﺒﺮﺵ ﺟﻬﻨﻢ.
ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟!
ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﻟﯽ ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ!
ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ.
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ.
ﺧﺪﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﺪﻣﺖ !ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻮﺩﯼ .ﻫﻤﻮﻥ
ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺰﺩﯼ ﺑﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎﺯﮔﻮ
ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ.
ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ:ﺁﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﻡ! ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﮕﻔﺘﯽ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﻣﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ؟
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ: ﺻﺪﺍﺗﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﻮﻩ!
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺧﺪﺍ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﺷﻢ
ﮔﻔﺘﻢ:ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ.
ﺑﻌﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﻢ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ
ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻬﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ
ﺷﺪﻧﻢ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺗﻮ!!!
ﺧﺪﺍ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ ﺍﮔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ﺍﻭﻥ
ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻂ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻫﻢ
ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﮕﺮﻓﺘﯿﺪ


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه
[ جمعه 8 آذر1392 ] [ 15:27 ] [ باران ]
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستش و گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود

نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

************ ********* ********* ********* **

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:

زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدی



موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه
[ سه شنبه 7 آبان1392 ] [ 18:1 ] [ باران ]


ساعت بند چرم الیزابت


قيمت فقـط : 20000 تـومان

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

قبلی 12345678910 بعدی
صفحات وبلاگ

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه زندگي را
جز براي او و جز با او نمي خواهي !
موضوعات وب
امکانات وب

تماس با ما Online User align="center">بیا2حالشوببر(خنده و سرگرمی)